+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26 21:23 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04 18:35 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04 18:34 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04 18:32 توسط طبیب86
|

یک برای من وجود داره و این هم اینکه چرا دولت نهم طاقت انتقاد نداره طاقت رقابت نداره چرا وقتی می بینه رقیبش جلو رفته پیشرفت کرده ائن حرکت نمی کنه بلکه میاد و سایت هوادارای عزیزمونو می بنده
بد تر از دولت احمدی نژاد توی این کشور به راس کار نمی رسه
من به عنوان یک طرفدار خاتمی از شما دوستان عزیز دعوت می کنم در انتخابات شرکت کنید تا آینده ساز مملکت خاتمی عزیز رییس جمهورمون بشه
همراه شو عزیز...
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04 18:30 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18 16:25 توسط طبیب86
|

ان لله و ان الیه راجعون
پسرعموی عزیزمان مرحوم سید علی میرباقری که سالهای عمر خود را وقف فرزندان ایران زمین کرد پس از یک سال تحمل درد و رنج فراوان به ملکوت اعلی پیوست روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد آمین
(سومین نفر از سمت راست)
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05 16:13 توسط طبیب86
|
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12 13:41 توسط طبیب86
|
حکایتی از ایرانی ها در اون دنیا
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12 13:33 توسط طبیب86
|
باز باران با ترانه ...
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه… شايد براي همه ي ماها خاطراتي رو بهمراه داشته باشه. با هواي باروني كه در اين روزها در اكثر شهرهاي ايران وجود داره گفتم شايد بد نباشه يه يادي هم از گذشته ها بكنيم. گذشته هايي كه ما رو مي بره به دنياي شيرين كودكي. وقتي يه بچه دبستانی كوچولو بوديم و مشق شبمون حفظ كردن اين شعر زيبا بود. ياد اون روزها بخير، چه جالب بود، وقتي نوبت به اين درس مي رسيد ديگه پائيز از نيمه گذشته بود و نم نم بارون داشت ترانه شو شروع مي كرد كه درس معلم آغاز مي شد و از روي كتاب فارسي مي گفت :
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…
البته اين شعر از اون نسخه اي كه در كتاب ادبيات ابتدايي داشتيم كاملتر است. اميدوارم لذت ببريد و قدر خودتون و خاطرات شيرين گذشته تون رو هم بدونيد...
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."
شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12 13:6 توسط طبیب86
|
۷۲شب مانده کمر خم بشود
۷۲عشق از زمین کم بشود
۷۲میدان بلا در راهست
۷۲ شب مانده محرم بشود
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30 13:56 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29 17:3 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29 16:50 توسط طبیب86
|
آخرين جرعه اين جام تهي

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
شعر از : زنده ياد فريدون مشيري
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28 15:23 توسط طبیب86
|
آرزوهای ویکتور هوگو براي شما

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24 15:41 توسط طبیب86
|

السلام عليک يا علي بن ابيطالب يا اميرالمومنين
محراب مسجد کوفه را بگو ديگر به انتظار نايستد و از شوق حضور دوست بر خود نلرزد. کوچههاي خاکي کوفه را بگو ديگر خويش را مهيا نکنند تا قدوم آسماني او را در خود بپذيرند. کودکان يتيم چشم انتظار کوفه؛ پيرزنان و پيرمردان مشتاق و بيوه زنان دردمند را بگو ديگر به انتظار او ننشينند تا بيايد و دست نوازش بر زخمهاي دلشان بکشد ... که او ديگر نخواهد آمد تا مرهم دلهاي خنجر خوردهاشان باشد.
آسمان کوفه را بگو به سپيده صبح پيوند خورد که علي ديگر در محراب مسجد، عشق را تفسير کرد. مرغابيها را بگو بال در بال هم، سر در آغوش هم بنهيد و تا هميشه تاريخ در فراق او بسوزيد که دست عشق بر سرهايتان کشيد و رفت تا زلال جاري حق را دريابد. مسمار در را بگو که او خواهد رفت چرا که او عطر آسماني ياس را از شامگاه قبل به جان دريافته بود و روحش رفته بود پيش از آنکه جسمش رفته باشد.
آري او خواهد رفت و زمين خاکي و آسمان پر ستاره شبهاي کوفه ديگر هرگز مناجات عاشقانه او را نخواهد شنيد که بر زمزمه ملکوتيان سبقت گرفته و ترجمان عشق خواهد بود بر زندگي خاک نشينان آن صداي افلاکي!
زين پس ديگر آواي ملکوتي «مولاي يا مولاي» علي در مسجد کوفه قامت محراب را از شوق خم نخواهد کرد، ديگر چاه نامه دردمند علي را نخواهد شنيد و سنگ صبور کلام پر درد علي نخواهد بود که زين پس علي سکون خويش در کنار سنگ صبوري يافته است که بارها و بارها از پياش سلام فرستاد! زين پس نخلهاي آشنا صداي قدمهاي علي را نخواهند شنيد که از پي پخش بذر عاشقي در ميانشان حرکت کند، اين نخلها که قامت بر افراشتهشان را و سرهاي به سوي درگاه دوست بلند کرده شان را از علي آموخته بودند.
ديگر زمينيان و خاکيان نجواي ملکوتيش را نخواهند شنيد و ذرات عالم امکان براي هميشه زمان در حسرت شنيدن طنين خوشالحان مناجاتش خواهند ماند!
شهادت مولی الموحدین حضرت علی(ع) بر نایب بر حقش و بر تمامی دوستداران آن حضرت تسلیت باد

+
نوشته شده در شنبه 1387/06/30 12:15 توسط طبیب86
|
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي خواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .
.jpg)
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28 12:16 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26 15:40 توسط طبیب86
|

کوچه های بنی هاشم بوی یاسمن میده
خدا امشب به علی وفاطمه حسن میده
بنگر به مرتضی که دراین ماه روزه را بابوسه ازلب حسن افطارمیکند
امشب خانه علی حال دیگری دارد خانه حبیب خدا قدمگاه نوری است که بانزول آسمانی خود عاشقی رادوباره زنده میکند امشب حسن (ع)خواهد آمد تاهمیشه تاریخ برمسند اندیشه کرامت تکیه زند ومهر وماه راافسون هستی خویش سازد امشب نگاهی نوازشگر بالهای ملائک است که گستره اش پذیرای شوروشوق همه عاشقان علوی است مولای من امشب توبرصفحه دلم قدم می گذاری ومن لبهایم راگوشه عبایت متبرک میکنم امشب قدوم مبارکت رابرصفحه دلم بوسه گاه خویش قرارمیدهم وگل دانه های چشمانم رادرمسیر آمدنت می افشانم ودلم راروانه تربت غریبت میکنم که این روزها خاموش وتاریک درگوشه ای ازبقیع شاید نزدیک قلب مادر جای گرفته است .
میلاد نخستین میوه وگل خوشبوی درخت نبوت وولایت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(ع) برشما مبارک باد
http://chess-dayyer.blogfa.com/
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24 20:56 توسط طبیب86
|

ای داد بیداد گذشت...
یک سال گذشت و یک سال...
یک سال از بهترین دوران زتدگیم درپزشکی گذشت و یک سال از پزشکی...
یر گرد و ببین گذشت همه تلخی ها سختی ها خوشی ها...
همه شب بیداریها و به قول بچه ها تهجد ها...
همه روزها و روزه ها...
بهترین و بدترین دوران زندگی من ترم اول بود.من تنها توی اتاقی که همه ترم بالایی اند و بدتر اینکه اکثر اوقات نبودن.روز اولی که امیر حسین اومد شنبه بود من کلاس نداشتم و توی اتاق خواب بودم.تازه رسیده بود.کیفشو گذاشت.بیدارشدم "سلام من امیر حسینم می تونی بهم بگی امیر"
آشنایی من با امیر شروع شد گفت من رفتم.گفتم میری دانشگاه."نه دارم برمی گردم خونه"
تعجب کردم نیومده داشت برمی گشت...
توی هفته دوم یه شب تنها بودم.دلم گرفت.خیلی ناراحت بودم به خودم می گفتم چرا اینجوری شد؟چرا من باید کاشون قبول بشم؟چرا من با این اسم رسمی که توی استان شهرو مدرسه داشتم کنکورم خراب بشه؟چرا باید کاشون قبول بشم؟چرا پشت کنکوری نشدم مثل اکثر دوستانم تا سال دیگه بهتر قبول بشم؟ و هزاران هزار چرای دیگه...
کتابام داده بودم رضا بهش زنگ زدم که بهم پس بده بشینم برای سال دیگه بخونم ولی نمی تونستم چون روزانه بودم نمی تونستم بالاخره شروع کردم به عادت خودم به کاشون بعد یه مدتی هم واقعا عادت کردم...
شانس ما رمضون اول سال تحصیلی بود.ولی همین رمضون خاطره شد.افطار که می شد دو تا قابلمه داشتیم می گذاشتیمشون توی یه پلاستیک دسته دار و میرفتیم سلف.
وای چه صفی...
ماشاالله هم طویل بود و هم عریض.بی نوبتی پشت بی نوبتی.کار به جایی رسید که من هم که خیلی قانونمدار بودم و از بی قانونی بدم میومد بی نوبتی رو یاد گرفتم البته بهم یاد دادن...
سحرای ماه مبارک توی خوابگاه چه میده...
وای...وای...وای...یه شب نوبت علی بود بره غذا رو گرم کنه. ساعت دو بود و دوساعت تا اذان صبح . من از خواب بلند شدم . گیج بودم . همه رو بیدار کردم برای سحرو مخصوصا علی رو برای گرم کردن غذا . ولی نگو هنوز ساعت دو بود خیلی شانس آوردم که اون شب کتک نخوردم...
بعد از دو هفته اومدم یزد.شب بیست و یکم ماه مبارک. با حامد وحید و صادق.اومدیم عوارضی بار اولم بود.
چه کارایی می کردیم....
خاطرات زیاده.قضیه بلال درست کردن من . چه اوضاعی داشتیم اون شب واسه بلال درست کردن ساعت دو شب...
همه بیدار بودن.انگار فهمیدع بودن می خوایم چه کار کنیم.مرحله فرار از دست اراذل و اوباش و رفتن به آشپزخونه و پختن و برگشتن رو سانسور می کنم فقط مرحله خوردن...
بلال آماده شد اومدیم تو اتاق امیر خواب بود و اتاق تاریک. من حامد و علی توی تاریکی نشستیم می خوایم بلال بخوریم. یادمون اومد بلالا رو توی آب نمک نخوابوندیم . به پیشنهاد من روی بلالا آب ریختیم و بعد بهش نمک زدیم.
به قول مامانم امان از دست شما پسر بچه ها ...
در کنار خاطرات خوب خاطرات بدی هم هست که بهتر نگم خاطره رفتن من از اتاق سیصد و هفت و...
ولی گذشت همه اونا تموم شد و رفت پی کارش و....یادم میاد توی برف سنگین می خواستم برای فرجه ترم اول برم یزد. توی ایستگاه کاشون نه ساعت معطل شدم تا قطار اومد.
ترم دوم هم اومد ای کاش نمیومد. خیلی بد بود ولی خاطرات خوبی داشت.
خاطرات تا ابد موندنی ولی عقب موندگی من از درس بیو دو بدترین خاطره من بود ای کاش اینم یک خواب بود... ولی نیست واقعیت دارد و باید باهاش ساخت
امید که تکرار نشود هرگز...
طبیب86
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24 9:50 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 14:19 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 13:31 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 13:27 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 13:21 توسط طبیب86
|
مناظره زندگی و مرگ

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهایی مترصد بلعیدن
مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم
تو آغازی به آلام دنیوی
زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری
مرگ: تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی
من منتخب آنها برای رهایی از تو
زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی
من فرصت دوباره باهم بودنشان
مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از این وادی
زندگی: تو اشک مادر داغدیده ای
من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر
مرگ: تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه
زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق
مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرآلود به بودن او
زندگی: من مصور یک بوسه ي شیرین عاشقانه ام
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق
مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب
زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن
مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم
تو جزای جرم زندگی بدون او
زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی
مرگ: من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور
زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !
مرگ: ……………………………….!!!
زندگي را پاس داريم بهتر است !
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 6:54 توسط طبیب86
|
نام: علي
شهرت: پروين
محل تولد: تهران
متولد: 1325
فرزند: احمد
قد: 169 سانتيمتر
شماره پا: 41
رنگ چشم: سبز
فرزند ششم خانواده (داراي 3 برادر و 4خواهر)
كتاب تاريخ ايران نام مردان زيادي را درصفحات خود بايگاني كرده است. تاريخ ورزشيايران نيز چنين حالتي دارد، اما در اين ميان نامچند نفر بيش از ديگران با گوش ما آشناست. نفراول به طور حتم كسي نيست جز «جهانپهلوانتختي». بعد از او به جرات ميتوان گفت،ورزشكاري با شهرت علي پروين پا به اين عرصهنگذاشته است. استمرار حضور او در فوتبالايران، چه در نقش بازيكن و چه در لباسمربيگري، باعث شده تا خرد و كلان و پير و جوانبا او آشنا باشند. پروين هر چند اين اواخر بهخاطر مسائل پشت پرده حاكم برفوتبال ايران، بهويژه باشگاه پرسپوليس، احترام بايسته را تجربهنكرد، اما اعتبار او به قدري است كه تمام وقايعمنفي، خللي برمحبوبيت و معروفيت او واردنكرده است. افتخارات بينظير و بيشمار وي، ازاو چهرهاي منحصر به فرد ساخته است، اما نكتهجالب در مورد علي پروين، اسطوره شده وياست. طبق قانون حاكم برسرنوشت انسانهايبزرگ، در هر زمينهاي، شاهد اسطوره شدن آنانبعد از مرگشان هستيم، اما علي پروين شكر خدازنده است و در سلامتي كامل به اسطوره فوتبالايران تبديل شده است. هيچ ورزشكاري را درايران و چه بسا در آسيا نميتوان يافت كهافتخارات او را كسب كرده باشد.
با اين مقدمه قصد داريم از اين شماره يكپاورقي در نوع خود خاص، در مورد علي پروينبنويسيم. ديگر اين كه در اين مقال سعي شده كمتربه زندگي فوتبالي علي پروين پرداخته شود و باحاشيه كمي با زندگي شخصي او، دوستان،بچههاي محل خانواده و... بيشتر آشنا شويم.زندگي غير فوتبالي او، به اندازه افتخاراتشجذاب و خواندني است.
كوچه غربيون بازار
بازار تهران يكي از قديميترين محلههايتهران ميباشد و علي پروين در يكي از كوچههايهمين بازار قديمي به دنيا آمده است. كوچهايكه علي در آن چشم به دنيا گشود، «غريبان» نامداشت. البته او در اين محل حضور چندانينداشت و به خاطر شغل پدر، اعضاي خانوادهاشمحل زندگي را بارها تغيير دادند كه آخرين محلدر دوران كم سن سالي پروين، محله «دولاب»بود.
علي پروين فرزند ششم خانواده 10 نفري«حاج احمد» به شمار ميرفت، اما از نظرخصوصياتي كه داشت، تبديل به چهره اولخانواده شد. سوم تيرماه سال 1325 روزي بودكه افسانه فوتبال ايران; علي پروين چشم به جهانگشود. هر افتخاري كه از ذهن شما بگذرد، او بهآن دست يافته است. البته تواناييهاي او فقط بههمين افتخارات ورزشي ختم نميشود; بلكه ويصاحب خصوصياتي بوده و هست، كه او را ازديگران متمايز ميكند. در چشم او خيره شدن ودروغ گفتن محال است; چون با لبخند ميگويد:«بي خيال»
كودك 10 ساله و بيگانه با شكس
با دوچرخه خود از دور پيدايش ميشود.چشمان سبز او باعث شده تا به او «علي زاغي»بگويند. بچههاي محل با ديدن دوچرخه سوارياو در جاميخكوب ميشوند. همه اهل محل باچشمان باز و البته دهان بازتر، نظاره گر هنرنماييكودكي 10 ساله هستند. او با دوچرخهاشلبجوي آبي، كه عميق به نظر ميرسد، مثل يكبندباز به جلو ميراند و آنقدر روي كارش تمركزدارد كه متوجه اطراف نيست. كافي است چرخجلو درون جوي بيفتد فرمان دوچرخه،دندانهاي جلوي علي زاغي 10 ساله را بهشكمش بفرستد; يعني همان بلايي سرش بيايد كهسربرخي از بچههاي محل آمد، اما كسي شكستخوردن او را نديده است.
اين بود سرآغازي برمعروفيت علي پروين قصهما. بزرگترهاي محل هرگز او را نصيحتنميكردند; چرا كه معتقد بودند «اين بچه انرژيفوق العادهاي دارد، نگاهش نافذ است و تا كاريرا بلد نباشد، دست به انجام آن نميزند».
هيچكس نميتواند ادعا كند اين پسر 10 ساله،كه بعدها به اسطوره فوتبال ايران و البته يكي از 3نفر اول تاريخ ورزش تبديل شد، الگويي داشتهاست. خود پروين نيز چنين حرفي را تاييد ميكندو از الگويي فني، ورزشي سخن به ميان نميآورد.آري الگوي او خودش بود. جالب اين كه حتيبچههاي بزرگتر از علي، در محل دولاب تهران،پروين را الگوي خود ميدانستند. هركجا پاميگذاشت، دور و برش شلوغ ميشد. البته كسياين كوچولوي خوشبخت را روزها در محلنميديد. صبح زود سركار ميرفت و غروب بهخانه برميگشت. وقتي خدا بيامرز احمد پروين،(پدر علي پروين) او را براي ياد گرفتن يك حرفهپيش دوست طلاسازش برد، تنها چند هفته ازسركار رفتن فرزندش نميگذشت كه استادكارانديگر، به فكر تصاحب اين شاگرد زرنگ افتادند.
دست پروين نميلرزد
نشاندن نگين روي انگشتر، يكي از مراحلسخت حرفهاي است كه علي پروين آن را بهعنوان شغل خود انتخاب كرده بود. همانطور كهخوانديد او در اين حرفه خيلي زود به يكاستادكار تبديل شد و علت اصلي اين امر هم،نلرزيدن دست وي بود. پروين با چنان دقتينگين را روي انگشتر مينشاند كه تعجب استادش رابرميانگيخت. او براي كار حتي از ذرهبين هماستفاده نميكرد; چون چشمانش به حد كافيتيزبين بود.
با هر يك از دوستان آن روزهاي علي پروينكه همكلام شويد، به اين نتيجه ميرسيد كه پرويناستعداد بالايي در يادگيري داشته است. به قولمعروف ذهنش همه آنچه را كه استاد ميگفت،بدون پس و پيش شدن حتي يك «واو» بايگانيميكرد. به قول دوستانش نيز، علي زاغي اگرادامه تحصيل ميداد، به طور حتم به يكي ازمردان درجه يك ايران تبديل ميشد اما چونآن زمان درس و مشق اهميت اين روزها رانداشت و بيشتر مردم به خاطر مشكلات اقتصاديبه دنبال بيرون كشيدن گليم خود از آب بودند،پروين نيز كار و كاسبي را از سن پايين شروع كرد.البته فراموش نكنيد كه حاج احمد پروين مردثروتمندي بود و علي احتياجي به كاركردن، آنهم در سن پايين نداشت، اما در آن زمان چنينرسم بود كه بچهها، به ويژه پسران، از سن پاييندنبال ياد گرفتن حرفهاي ميرفتند، تا در آيندهگرفتار مشكلات اقتصادي نشوند; به همين دليلعلي پروين خيلي زود از درس و مدرسه جدا شدو اين در حالي اتفاق افتاد كه او به خاطر هوشسرشارش تعجب معلمان خود را نيز برانگيخته بود.
كاپيتان علي زاغي
اولين بار كه با توپ فوتبال آشنا شد، انگار نيمهگمشده خود را يافته بود. وقتي 4 يا 5 ساله بود،قبل از اينكه با توپ بازي كند، به آن خيره ميشدو مدت زمان زيادي آن را نگاه ميكرد. با يكتوپ ميتوانست از كله سحر تا اذان ظهر بازيكند. در ضمن او از همان دوران كودكي كاپيتانبچههاي محل بود و كسي اصلا به خود اجازهنميداد در جايي كه علي زاغي حضور داشت،حرف از كاپيتاني بزند. البته او خود هرگز ادعايكاپيتاني نميكرد، اما خداوند به او نيرويي دادهبود كه همه را به سوي خود جذب ميكرد و البتهتواناييهايش نيز سرشار بود; چنانچه همان طوركه ميدانيد او بعدها كاپيتان بيجانشين سالهايپرافتخار پرسپوليس و تيم ملي شد.
علي پروين، انگار كاپيتان به دنيا آمده بود وروز خداحافظي از فوتبال نيز به همه ثابت كرد كهفوتبال ايران ديگر كاپيتاني مانند او به چشمنخواهد ديد. او براي آخرين بار بازوبند كاپيتانيرا در بازي پرسپوليس، دارايي در سال 1366(27 تيرماه) به بازو بست.
بعد از رفتن او، پرسپوليس، ديگر همچون او رابه خود نديد و البته فوتبال ايران نيز براي هميشهاز ستارهاي در حد و اندازههاي علي پروينمحروم شد.
برگ كوچكي از خاطرات پروين
-علي پروين سوم تيرماه 1325 در جنوبتهران و در خانوادهاي پرجمعيت به دنيا آمد وفرزند ششم خانواده در بين هشت فرزند بود. او ازعباس، منيژه، محمد و فاطمه كوچكتر و از اقدس ومجيد بزرگتر بود.
-دردوران كودكي بسيار شيطان بود،طوريكه خدابيامرز مادرش ميگفت: تمامبچههايم يك طرف، علي طرف ديگر، او از همهشيطانتر بود تا جايي كه برادر و خواهرهايش در18 ماهگي شروع به راه رفتن كردند و علي در14 ماهگي...
-در محله عارف، بچههاي محل به فوتبال،گاريسواري و هستهبازي خيلي علاقه داشتند.يك روز پروين 500 هسته برد، اما وقتي به خانهبرگشت، ديد كه مادرش همه آنها را دور ريختهاست و تا صبح گريه كرد.
-ده ساله بود كه برادرش (حاج محمود)برايش يك دوچرخه مشكي رنگ لوكس خريد واو يك ساعت با آن لب جدول هنرنمايي كرد ودوستانش هم به او نگاه ميكردند.
-او مانند هر فوتباليستي مسيرهاي ترقي راطي كرد و از «كيان» به تيم ملي رسيد. در اين تيمزير نظر «منصور امير آصفي» كار ميكرد كه به تيمملي دعوت شد. در سال 46; زماني كه بازيحساسي با تيم «شهرباني» داشت، توسط«رايكوف» به تيم ملي جوانان دعوت شد. آنزمان ناصر حجازي و ناصر عبداللهي هم ازهمبازيان او بودند.
او سپس از كيان به «پيمان» رفت، اما پيمان نيزپس از مدتي منحل شد. او ميگويد: يك روز درخانه نشسته بوديم كه همايون بهزادي و دكتربرومند به سراغم آمدند و به خاطر آنها باپرسپوليس قرارداد امضا كردم.
-علي الهي اولين مربي پروين بود كه به خاطررفاقت با برادر بزرگتر پروين (عباس) خواست كهپروين در تيم «عارف» بازي كند. او آن زمان 15سال بيشتر نداشت.
-پروين ميگويد: بهترين بازي عمرم بااستراليا در پيكارهاي مقدماتي جام جهاني1978 بود كه در ورزشگاه آزادي برگزار شد وبازي، با پاس گل من (1 بر صفر) به سود ما تمام شد.
-در زمان كودكي توپ دوست خوبش بود،حتي در زمان خواب هم آن را از خودش جدانميكرد. او حركتهايي با توپ انجام ميدادكهبسيار عجيب و غريب بود.
-كتاني چيني پروين شهره خاص و عام بود.او به آنها علاقه زيادي داشت. فقط كافي بودتوپ در گوشهاي بيفتد و او با چرخشي سريع بهآن برسد.
-او در مدت بازياش هيچ الگوي خاصيبراي خود در نظر نگرفته بود. زماني كه نوجوانبود، هيچ وقت نميگفت دوست دارم فلاني شوميا... او ميگفت: ميخواهم خودم باشم; عليپروين.
-هرگاه او در اردو و يا مسافرت خارجي بود،مادرش براي او و ديگر بازيكنان تيم، «كتلت»درست ميكرد. كتلتهاي مادر بسيار خوشمزهبود.
-پروين ميگويد: هنگامي كه با تيم بهمسافرت خارجي ميرفتيم، آنها پولهايشان را بهمن ميسپردند تا نگه دارم و من هم از آنجا كه اينكار مسئوليت سنگيني بود، پولها را داخل متكايمميگذاشتم و ميخوابيدم...
-زماني بود كه تيم «كريستال پالاس» انگليسخواهان او بود و مبلغ پيشنهادي آن زمان برايشماره 7 ايران، 500 هزار دلار بود. پدرشموافقت خود را اعلام كرد كه علي به انگليسبرود، اما مادر گفت: «تو هنوز بچهاي، آنجا ديوانهميشوي، نميتواني دوام بياوري... در غربتروحيهات به هم ميريزد و...» اين شد كه او ازرفتن به انگليس منصرف شد.
-اولين اخراج پروين مربوط به زماني استكه در بازيهاي محلي در خيابان عارف بازيميكرد. او در يك مسابقه حساس با تيم عارف بهمصاف تيم پيمان رفت. قضاوت اين ديدار همبرعهده رضا غياثي بود. او فكر كرد چون رضاغياثي بچه محل اوست، با خشونت او مداراميكند، اما زماني كه اولين حركت خشن را انجامداد، توسط رفيق و هم محلياش (رضا غياثي) ازميدان اخراج شد. حالا پس از سالها كه آنهايكديگر را ميبينند، هنوز هم درباره آن اخراجحرف ميزنند



تالار افتخارات على پروين
قهرمانى با پرسپوليس در ليگ سال ۱۳۵۰
قهرمانى با تيم ملى در جام ملت هاى آسيا- ۱۹۷۲
صعود به المپيك ۱۹۷۲ مونيخ و زننده گل ايران به لهستان
قهرمانى با پرسپوليس در جام تخت جمشيد- ۱۳۵۲
قهرمانى در بازى هاى آسيايى ۱۹۷۴ تهران
قهرمانى با پرسپوليس در سومين دوره ليگ فوتبال ايران- ۱۳۵۴
قهرمانى در جام ملت هاى آسيا- ۱۹۷۶ كه او كاپيتان تيم بود
صعود به المپيك ۱۹۷۶ مونترال به عنوان كاپيتان تيم
صعود به جام جهانى ۱۹۷۸ آرژانتين به عنوان كاپيتان تيم
صعود به المپيك ۱۹۸۰ مسكو به عنوان كاپيتان
شش بار قهرمانى با پرسپوليس در فوتبال باشگاه هاى تهران در سال هاى ۱۳۶۱ ، ۱۳۶۵ ، ۱۳۶۶ ، ۱۳۶۷ ، ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ به عنوان بازيكن، كاپيتان و سرمربى
دو بار قهرمانى با پرسپوليس در جام حذفى تهران در سال هاى ۱۳۶۱ و ۱۳۶۶ به عنوان كاپيتان و سرمربى
سه بار قهرمانى با پرسپوليس در جام حذفى كشور در سال ۶۶ به عنوان كاپيتان و سرمربى و در سال هاى ۷۱ و ۷۷ نيز به عنوان سرمربى
قهرمانى با تيم ملى در بازى هاى آسيايى پكن
- قهرمانى با پرسپوليس در ليگ هاى هشتم و نهم آزادگان در سال هاى ۷۷ و ۷۸
قهرمانى با پرسپوليس در اولين دوره ليگ حرفه اى- ۱۳۸۰ و...
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 6:51 توسط طبیب86
|
يك نكته از دكتر علي شريعتي
بنام آفریننده زیبایی ها
از کوچکی یاد گرفته بودم گه هر وقت نام امام زمان میاد مثل وقتی که معلم مدرسه مان میاد توی کلاس به خودم بر پا بدم
حتی بعضی وقت ها توی تنهایی خودم و زمانی که به اون فکر می کردم....
....بعضی وقت ها توی تنهایی هم خودم رو ملزم به بر پا کردن میدونستم !
همیشه توی دلم از اون می ترسیدم ! ترسی مملو از احترام !
اون کیه که همه به نامش بلند می شند ؟
راستش همیشه هم برام سوال بزرگی بود ...
اون کیه که اینقدر عزیز هست ....
براش بزرگترین جشن تولد رو میگیریم ، با آوردن اسمش توی زنگ دینی و هر جای رسمی و غیر رسمی بر پا می دیم ، صلوات می فرستیم و ....
بعدها که جسورتر شدم یک روز از معلم دینی پرسیدم :
- امام زمان کیه
-گفت امام منتظر!
- گفتم منتظر چی ؟
- گفت منتظر ظهور !
- گفتم که بیاد چی کار کنه ؟
- گفت تا بیاد جهان رو از ظلم و نابرابری نجات بده !
.....با نارضایتی خودم رو به کناری می کشاندم و می گفتم این چه جور امام منتظری هست ! خدا سال منتظره تا دنیا غرق کثافت بشه بعد بیاد اون رو درست کنه....
خوب همین امروز بیا و کار رو برای خودت سخت تر نکن ....
تا دست روزگار من رو با یک نوشته آشنا کرد...
.....انتظار مذهب اعتراض
فلسفه امام منتظر و فلسفه منتظران صالح !
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 6:26 توسط طبیب86
|
دو خورشید زرد
می دمید از بلندای بام
بر آن پرده روشن لاجورد
چو از بام ایوان می افراخت قد
چو از لای پیچک می افروخت چشم
به گنجشک ها درمیافکند هول
ز پروانه ها بر می انگیخت گرد
سبک مخملی بود هنگام مهر
گران آتشی بود هنگام خشم
هم آهنگ باد
به وقت گریز
همانند برق
به گاه نبرد
پلنگی که ناگه فرو می جهید
چو آوار از آٍمان بردرخت
کنون پیش پایم فتاده ست زار
شکسته ست سخت
دو خورشید زردش به حال غروب
نگاهش گلی زیر پای تگرگ
تنش گوییا از بلندای بام
فروجسته
اما نه روی شکار
که درکام مرگ
سحرها هنوز
سحرها همیشه
دو خورشید زرد
بر آن پرده لاجورد
فریدون مشیری
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 6:26 توسط طبیب86
|
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد
دكتر گفت كه در را شكستي! بيا تو..
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم ! و در حالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!
دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ٬ من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.
دختر گفت : ولي دكتر من نمي توانم . اگر شما نياييد او مي ميرد.
و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد٬ جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي؟
مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!
+
نوشته شده در شنبه 1387/06/23 6:25 توسط طبیب86
|
+
نوشته شده در جمعه 1387/06/22 16:7 توسط طبیب86
|